تبليغاتX
مغزم گردوییست که هیچ وقت سبز نخواهد شد
 

و این منم

 زنی تنها

 در آستانه ی فصلی سرد...

سلام.

امروز روز اول دیماه است اما من راز فصل ها را نمی دانم و فقط به یک چیز اعتقاد دارم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک خاک پذیرنده اشارتیشت به آرامش...

دیگه تصمیم گرفتم به خاطر تاخیرم از کسی عذر خواهی نکنم چون همیشه مدرسم دیرشده و میشه.

نه ماه گذشته پربود از اتفاق های تلخ و شیرین.تلخ ترین اتفاق زندگیم هم توی دوماه گذشته افتاد که نمی خوام در موردش حرف بزنم.اما یکی از اتفاق های تلخ تلخ گذشته از دست دادن شاعری عزیز با خانواده ی دوست داشتنیشان بود.شیراز بودم که این خبر را شنیدم و واقعا متاسف شدم.

به همه ی دوستانم در مشهد و در هرکجا که رضا بروسان،الهام اسلامی و لیلا بروسان قشنگ را می شناختند و داغدار شدند تسلیت می گم .

 امااتفاق های خوب:

اول اینکه یک هفته شیراز بودم.خیلی خوب بود شیرازیها خیلی خوشبختن چون حافظ دارن،سعدی دارن  و یک عالمه کتابفروشی خوب.چندتا فروغ و شاملوی قدیمی خریدم که بوی نفتالین میدن و من عاشقشونم.

دوم:با یک گروه خیلی خوب آشنا شدم که اهل مطالعن و تلخی تنهاییای کرمانو برام کمرنگ تر می کنن.

سوم:بعد ار مدتها یک چیزی نوشتم شبیه شعر که حسشو دوست دارم

وآخر از همه اینکه دیشب یلدارو تو کویر گذروندم وطلوع کویرو دیدم شهداد و کلوتاش معرکن واین بهترین یلدای عمرم بود.

وشعر..

کتانی های قرمز می پوشم

به ناخن هایم لاک قرمز می زنم

گوشواره های قرمز می اندازم

شال قرمز می پوشم و به خیابان می روم

از چهارراه ها رد می شوم

می دوم

می دوم

از همه ی چراغ های قرمز رد می شوم

می دوم

می دوم

به ایستگاه اتوبوس می رسم

زنانی که چادر های سیاه پوشیده اند

 سوزن های نگاهشان را در تنم فرو می کنند

در اتوبوس مردانی با چشم های گشاد مرا قورت می دهند

راه می روم

راه می روم

و از همه ی سبز ها و آبی ها و مشکی ها رد می شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 13:7  توسط فاطمه حلیمیان  | 

بالاخره این ماه لعنتی تموم شد

 ماه تولدم

ولی نحسیش ادامه داره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 13:23  توسط فاطمه حلیمیان  | 

سلام

  دختر می داند که نفرین شده است ٬نفرینی که نمی شود هیچ کاریش کرد.چون هرکس بیشتر به او نزدیک می شود٬سوزن ها بیشتر در قلبش فرو می روند.(مرگ غم انگیز پسر صدفی٬تیم برتون)

از همه ی دوستانی که در این مدت سر زدن و من نبودم تشکر می کنم و عذر خواهی..

بایه خبر به روزم،مصطفی توفیقی را در وبلاگ جدیدش بخوانید(لینک در پیوندهای وبلاگ)

 

توی این چند وقت گذشته سرم خیلی شلوغ بود در گیر قسمتهای دیگه ی زندگیم بودم(درس و دانشگاه و طراحی و طراحی)به همین دلیل از قسمت شیرین زندگیم(ادبیات و شعر)دور ماندم و بهش ظلم شد حالا توی روزهای آینده قصد دارم از دلش در بیارم.دومین جلسه از سری نشست های کارگاهی ادبیات و هنر توی هفته ی آینده برگزار خواهد شد..

توی یکی از پست های گذشته وعده داده بودم قسمتی از نامه ی مصطفی به همراه یکی از شعر هاش رو اینجا بذارم حالا قصد دارم به قولم عمل کنم.این بخش رو تقدیم می کنم به همه ی کسانی که در عصر آهن از جمله ی مقدس"دوستت دارم"به درستی استفاده می کنند و به آن اعتقاد دارند..

«جهان(طبیعت)ابن گونه خواسته است که ما(من وتو)در عصر آدمهای بی احساس و ماشین های زنده،نوید بخش سرودن اشعاری تازه باشیم؛بیا یک بار دیگر با چشم ودلی گشاده به اطرافمان نگاه کنیم؛کینه ی عمیق آدم ها و آهن ها را ببین!ببین چه طور خیره خیره مارا می پایند و منتظر به انتها رسیدن عشق ما هستند؛حسد و طمع و نازیبایی را در آدم ها ببین؛آدمهای بدبخت،آدمهای بیچاره ی بی احساس که از عشق،تنها مزه یتلخ ناکامی در زیر زبان دارند را مشاهده کن!!!ما امروز درست مثل همیشه،نه در مقابل یکدیگربلکه در مقابل عبارت اصیل "دوستت دارم" مسئولیم؛تاریخ گذشته و آینده ی جهان چشم به رفتار ما دوخته است  که آیا همه ی کلماتی که برای یکدیگر سروده ایم تنها دستمالی کردن کلمات بوده است برای فرو نشاندن تشنگی زوال ناپذیر هوس و یا این کلمات،همان کلماتی هستند که قاموس هستی بر آنها بنیان گذاشته شده است وناموس رب النوع عشق اند این ها...از خودم و از تو می پرسم:آیا شکستن حرمت کلمات،خیانت به همه ی احساس تاریخ نیست؛من با چنین فرا آگاهی روشنی به تو گفته ام و می گویم و همچنان خواهم گفت که "دوستت دارم"»

و شعری از ...

چگونه از زیبایی شعری بسرایم

وقتی که دشنه ها ودروغ

زیباترین پریچه های جهان را

در عمق دور ترین دور

در تنگ تنگ ترین گور

در خون نشانده اند

زیباترین من!

زیبایی تو مرا جان داد

تنهایی تو مرا کشت

هیهات!

گل طاقت شکنجه ندارد

گل را باید کنار پنجره بوسید

شلاق های هرزه ی دباغ

آن گاه که خون پریچه های مرا

در جام های بلورین قاتلان

بر دست می برید

عکس مرا درون جام

با چشم های خیره ببینید

من با عشق

از گرده ی شما خون می کشم

سرهایتان مبارک من باد

این کینه مرد

حلقوم پاره ی شما را در خواب دیده است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 16:41  توسط فاطمه حلیمیان  | 

سلام

 هنوز زنده ام بعد از یه عالمه بدبختی که درست وسط امتحانای لعنتی بودن و هستن زنده ام دارم به خودم امیدوار میشم، دارم دستو پا میزنم اما گریه نمیکنم (البته زیاد نه).

خواستم بگم زنده ام و می خوام زندگی کنم حتی اگه هیچکدوم از چیزایی که دوستشون دارم نباشن!

تصمیم فعلیم اینه امیدوارم موفق بشم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 19:14  توسط فاطمه حلیمیان  | 

دوباره دلم گرفته نمیدونم شاید وقتی میخوام بنویسم دلم میگیره شایدم دارم خودمو لوس میکنم!ولی فکر کنم واقعا دلم گرفته،مصطفام باهام سرسنگین شده تازه فهمیدم بخاطر وبلاگه!نمیدونم اینجا چه چیز عصبانی کننده ای هست! دیشب که از حافظ پرسیدم، بهم گفت!!!!!

می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ماشد یا رب بلا بگردان

شاهدشم این اومد

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

 وقتی تو این دنیا که هیچ چیزش سر جاش نیست، تنها کس آدم که همیشه سرش شلوغه باهات قهر می کنه اونوقته که باید آرزو کنی  کاش زودتر دنیا به آخر برسه.

می خواستم یک قسمت از نامه ی مصطفی به همراه یکی از شعراشو تو این پست بذارم ولی انگار وقتش نیست باشه تو پست بعدی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 11:35  توسط فاطمه حلیمیان  | 

دیشب اینجا زلزله اومد ولی من هنوز زنده ام هورا....

امروز احساس کردم یه شانس دوباره بهم داده شده ولی من باز همون کارای همیشمو کردم بدون کم و کاست اینجا دانشگاست زیاد نمی تونم بمونم هنوز نتونستم یه مطلب حسابی برای وبم بنویسم.خب فکر میکنم اشکالی هم نداره چون هنوز به جزپدی(امیررضا پدرام یار)هیچ باز دید کننده ای نداشتم.این به اون در

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 13:19  توسط فاطمه حلیمیان  | 

كاش ميفهميدم وقتي دلت از عالم و آدم گرفته بايد چكار كني!پدرام ميگه كاكائو بخور، نامجو گوش كن يا گريه كن يا هرسه با هم، جواب ميده.

ولي ...

هميشه از اين بيزار بودم كه تو وب درد دل بنويسم اما انگار چاره اي نيست اگه اينجام درد دل نكنم حتما منفجر ميشم. آدماي اطراف من به دو دسته تقسيم ميشن؛آدماي سر خوش كه توي يه عالم ديگه زندگي مي كنن و آدماي وحشتناك غمگيني كه يا با غصه هاشون مي جنگن يا با غصه هاشون حال مي كنن يا تو غصه هاشون غرق شدن كه در هر صورت نميشه با هاشون درد دل كرد!!!

استاد موسوي گفته بود اگه تا دفعه ي بعدي كه مي بينمت شعر تازه نداشتي حتما ميزنم توي دهنت اما... اما حتي اگه زير مشت و لگدم لهم كنه فايده نداره. من مردم ، تموم شدم. ديگه نمي تو نم شعر بنويسم، انگار از اولشم نمي تونستم فقط خودمو گول مي زدم!!!!

دلم تنگ شده براي روزاي قشنگ گذشته، براي كارگاه، براي استاد موسوي و محبت هاي پدرانش، براي تلاشهاي خودم، براي انرژي كه نمي دونم از كجا آورده بودم، براي همه ي بيخوابي هايي كه بخاطر شعر مي كشيدم.

آن روزها رفتند  

 آن روزهاي ساده و سرشار

همهي شعر هايي فعلا ميزارم مال همون روزهاست

 

بهار که بیاید همه چیز سبز می شود

#

مادربزرگ را کاشتند

درخت توت سبز شد

عرفان را کاشتند

اطلسی سبز شد

ماهی های قرمزم را کاشتم

قورباغه

           سبز شد

بهار که بیاید همه چیز سبز می شود

ستاره ها را توی آسمان می کارم

سبز نمی شوند

عروسکهایم را توی گلدان می کارم

سبز نمی شوند

«دستانم را توی باغچه می کارم»

سبز نمی شوند

بهار که بیاید همه چیز سبز می شود

همه چیز سبز می شود

بهار را که بکارند

گردو سبز می شود

هیچ گردویی نیست

هیچ نیست

مغزم گردویی است که هیچوقت سبز نخواهد شد. . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 20:10  توسط فاطمه حلیمیان  | 

بیدار می شود

روی ریل قطار

بیدار می شود

روی خطوط ممتد جاده

بیدار می شود

مسافرانی که به آخر خط رسیده اند

برایش دست تکان می دهند

پرنده هایی با پر های شکسته

آخر جاده مرده اند

چشمهایش را که می بندد

پرنده ای می شود که به آخر رسیده است
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 18:54  توسط فاطمه حلیمیان  | 

هفت روز از به دنیا اومدنم تو دنیای مجازی میگذره اما...

آهای من اینجام هیچکس منو نمیبینه؟!!!!!!!!!!

میخواستم بهانه داشته باشم  شاید بتونم دوباره بنویسم بهانه دارم اما از نوشتن خبری نیست، من مردم. کاش کاملا بمیرم.اوریانا فالاچی میگه بودن خیلی از نبودن بهتره اما من فکر میکنم بودن درد بزرگیه کاش هیچ چیز نبود شاید اون موقع آرامش بود، خیلی دلم میخواد باشه آرامشو میگم ولی حیف....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 18:53  توسط فاطمه حلیمیان  | 

 

جیغ می زند

خودش را هی می کوبد به دیوار

بوم...بوم...بوم...

کسی توی مغزم گیر کرده

هی تقلا می کند

سرم را می کوبد

به پنجره، در، دیوار

دیوار، در، در

جیغ می زند

پرت می شوم گوشه ی اتاق

ازتوی چشمهایم سرک می کشد

به آینه نگاه می کنم

توی چشمهای قرمزم

خودش را خیس کرده

 

 

نمیخوام به دوستام بگم که اینجام ولی انگار کسی منو کشف نمیکنه!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 19:0  توسط فاطمه حلیمیان  |